گویی قبر فروغ حجم قبر های مُردگان  ِ دیگر را ندارد . بیش تر به شعر هایش شباهت دارد و عجیب تازه و عریان به نظر می آید . غروبی که ما در آنجا بودیم ، گُل هم روی قبرش بود . سر قبر بُهتم برده بود ، و بوی این خاک تازه ، مخصوصا" خاک قبرستان ، عجیب ذهن آدم را تحریک می کند . حق احساسی شدن از من سلب می شود . ساعت ها زیر باران به او می نگرم که آرام خُفته است . فروغ عروس خاک است و هیچ چیز جز مرگ حق نیست .

و ساعت همیشگی اش را

این کیست کسی که روی جاده ِ ابدیت

بسوی لحظه ی توحید می رود

با منطق ریاضی تفریق ها و تفرقه ها کوک می کند

این کیست اینکسی که بانک خروسان

آغاز بوی ناشتایی می داند

این کیست کسی که تاج عشق بسر دارد

و در میان جامه های عروسی پوسیده است .

     شیوااااااااااااااماهیچ