شناخت " فروغ فرخزاد " در رابطه با جامعه ايران

فروغ از پيشتازان تجدد در ايران است، به اين اعتبار كه؛ اگر چه نيما در شعر فارسي صاحب اين مقام است، ولي شعر فروغ با حضور زن دنياي معاصر در آن، با تمامي وجود و فرديت اين زماني خويش، تازگي دارد. به اين اعتبار كه براي اولين بار زن به عنوان زن به شعر راه يافته است.. از اين روست كه مي توان از او نيز، در شمار پيشگامان عرصه تجدد در ايران نام برد.

اين نوشته برداشت من است از مشكلي به نام "شناخت فروغ فرخزاد" در رابطه با جامعه ايران، كه مي توان آن را به ديگر آثار و ميراث ادبي ايران نيز بسط داد.

من می ترسم

 " مي ترسم زودتر از آن چه فکر کنم بميرم و کارهايم ناتمام بماند و اين درد بزرگيست" .

 

بر روي ما نگاه خدا خنده مي زند
هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ايم
زيرا چو زاهدان سيه کار خرقه پوش
پنهان ز ديدگان خدا مي نخورده ايم

...پيشاني ار ز داغ گناهي سيه شود
بهتر ز داغ مهر نماز از سر ريا
نام خدا نبردن از آن به که زير لب
بهر فريب خلق بگويي خدا خدا

...
ما را چه غم که شيخ شبي در ميان جمع
بر رويمان ببست به شادي در بهشت
او مي گشايد!
او که به لطف و صفاي خويش
گوئي که خاک طينت ما را ز غم سرشت
...

آن آتشي که در دل ما شعله مي کشد
گر در ميان دامن شيخ اوفتاده بود...
ديگر به ما که سوخته ايم از شرار عشق
نام گناهکارهء رسوا نداده بود..

...
بگذار تا به طعنه بگويند مردمان
در گوش هم حکايت عشق مدام ما
" هرگز نميرد آن که دلش زنده شد به عشق
ثبت است در جريده عالم دوام ما"

... 

 

در دي ماه 1313 ه.ش در تهران کودکي چشم به هستي گشود که بعدها همگان را غرق  در  حيرت کرد . مردم آن روز با شاعره اي آشنا شدند که چندي بعد به اوج شهرت رسيد و آثارش هواخواهان بسيار يافت و در همان روزها بود که يکي از شاعران معروف او را در بي پروايي به حافظ تشبيه کرد و نوشت : " که اگر فروغ در قدرت بيان هم به پاي لسان الغيب برسد ، حافظ ديگري خواهيم داشت.

" فروغ قدرت مطالعه، تحقيق و استعداد هاي شعري خود را از پدرش گرفت و از مادر هم صفا و مهرباني و سادگي را. پدر شعر مي خواند و فروغ با علاقه گوش مي داد که با ابيات آشنا شود .استعداد فروغ در نوجواني به حدي بود که معلم انشايش باور نمي کرد که خودش انشاهايش را بنويسد . اولين شعر او با سبک نو شروع شد و او در شعرهايش بي آنکه شعار بدهد يا فلسفه ببافد با آرزوهاي مردم ساده همدلي مي کند .

فروغ زبانش با زبان مردم عادي يکي بود. سرانجام در سال 1345 فروغ در تصادفي ناگهاني و غير منتظره جان باخت و زمين بار ديگر عزاپوش شد. خود فروغ مدتي قبل از مرگش در جايي نوشته بود " مي ترسم زودتر از آن چه فکر کنم بميرم و کارهايم ناتمام بماند و اين درد بزرگيست" .