هر بار
که من نیز به انتهای شب می رسم
و در نهایت تاریکی به خانه ات می آیم .
" مهربان " نیامده و چراغی هم نیست ...
از تن تو
درختان ظریفی روئیده اند
که بهار
هزارا دریچه برایشان می آفریند
دریچه هایی سبز
که از آن ها به انتهای هر کوچه ای بنگری
دریچه هایی سبز
که خزان ، آنها را می بندد
و زمستان ، می برد .
هر بار به خانه می آیم
که این تنها مهربان مرا نیز شکوفا کند
و هر بار در می یابم که هنوزهستم
و در نهایت تاریکی
و در نهایت شب ....