تبليغاتX
آه می خواهم که بشکافم زهم / شادیم یک دم بیالاید به غم / آه ، می خواهم که برخیزم زجای / همچو ابری اشک ریزم های های ... آسمان روشن شعر : فروغ فرخزاد . .... شیوااااااااااااااماهیچ ... ماهيچ ، مانگاه


 هر بار ...

چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387

 

هر بار

که من نیز به انتهای شب می رسم

و در نهایت تاریکی  به خانه ات می آیم .

" مهربان " نیامده و چراغی هم نیست ...

از تن تو

درختان ظریفی روئیده اند

که بهار

هزارا دریچه برایشان می آفریند

دریچه هایی سبز

که از آن ها به انتهای هر کوچه ای بنگری

دریچه هایی سبز

که خزان ، آنها را می بندد

و زمستان ، می برد .

هر بار به خانه می آیم

که این تنها مهربان مرا نیز شکوفا کند

و هر بار در می یابم که هنوزهستم

و در نهایت تاریکی

و در نهایت شب ....

Üکلیپ فلش (  فروغ فرخزاد  ) Û 

 




 سیبی از شاخه فرو می افتد ...

یکشنبه سیزدهم آبان 1386

سیبی از شاخه فرو می افتد ...

آه

و تو ، از شاخه ی نورسی فرو افتادی و در رهگذر فریاد های باد زیر پای زمین محو شدی . کاش می توانستی با من حرف بزنی ! بگویی آن جا چه می کنی ، آیا باز هم می سرایی ؟ می خواهم بدانم چه زمانی از درون شکستی ، خرد شدی ، پاره پاره شدی ، روی خاک یا زیر خاک ، من که فکر می کنم تو آنجا هم داری می جوشی ، تو ، با نوری در سر و دستی چون خوشه ی انگور بر تاک ِ زندگی نشستی و سیراب نشده ، در جستجوی سراب رفتی و با زمین یکی شدی ، زمینی که هرگز سیر نمی شود ، رفتی شاید تکرار شوی . این جا شهابی شدی و آن جا درختی تا زیر سایه های تو ، کسانی بیارامند و برگ های لطیف شعر تو ، بر سرشان فرو می ریزد تا جوانه زنند .

 

راستی ، آیا آن چه در دل داشتی گفتی ؟ به آن جفتی که می گفتی کاملت خواهد کرد ، رسیدی ؟ تو کجا و ما زندگان زمان کجا ! آن گاه که تو زیر شاخه ی طوبا آرامیده ای ، در این جا مشعل های فروزان شعر تو روشن خواهد شد و به گرد آن ، همتایان تو خواهند رقصید . رقصی شادمانه و در خلسه ی تابش احساس تو خواهند سوخت ، سوختنی از شوق و جذبه و تو از زخم ها سوختی به قول آن جاودانه مرد : در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد ، کاش روبروی هم می نشستیم و گفتگو می کردیم ، نه با صدا ، با سکوت ، با نگاه ،  با رنگ به رنگ شدن ها ، کاش اما می شد ! ... روزی که توست و صدای تو ، چون تنها صداست که می ماند . وجود نا آرام و سرکش و بند ناپذیر تو ، چه گونه توانست این همه را تحمل کند ! زیاده ، از جام وجود انسانی بود ، آن واژگونی ها ، بی تابی ها ، سراسیمه دویدن ها ، که درون پوسته ی سوخته ی تو مهار شده بود ، توانستی همه را ، واقعا توانستی بگویی ؟

 

 

                                                 ادامه ی مطلب 

 

 

                                                وزش ظلمت را می شنوی ؟

                                                در شب اکنون چیزی می گذرد

                                                ماه سرخ ست و مشوش

                                                باد ما را با خود خواهد برد

 

 




 فروغ عروس خاک

جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386

گویی قبر فروغ حجم قبر های مُردگان  ِ دیگر را ندارد . بیش تر به شعر هایش شباهت دارد و عجیب تازه و عریان به نظر می آید . غروبی که ما در آنجا بودیم ، گُل هم روی قبرش بود . سر قبر بُهتم برده بود ، و بوی این خاک تازه ، مخصوصا" خاک قبرستان ، عجیب ذهن آدم را تحریک می کند . حق احساسی شدن از من سلب می شود . ساعت ها زیر باران به او می نگرم که آرام خُفته است . فروغ عروس خاک است و هیچ چیز جز مرگ حق نیست .

و ساعت همیشگی اش را

این کیست کسی که روی جاده ِ ابدیت

بسوی لحظه ی توحید می رود

با منطق ریاضی تفریق ها و تفرقه ها کوک می کند

این کیست اینکسی که بانک خروسان

آغاز بوی ناشتایی می داند

این کیست کسی که تاج عشق بسر دارد

و در میان جامه های عروسی پوسیده است .

                                                                            شیواااااااااااااااااااااااااااااااماهیچ

 




 پدیده ای به نام فروغ

چهارشنبه هجدهم بهمن 1385

فروغ در عرصه ی ادبیات ایران یک پدیده بود . نه تنها بود که هنوز هم هست و همیشه هم خواهد ماند . به قول یکی از معاصرین : " فروغ بدون هیچ گونه ادعای طلبی خواننده ی شعر فارسی بعد از خود را بدهکار کرد و رفت ، چون میوه ی کال بر شاخه ماند تا به رسیدگی رسید و با مرگ ناگهانیش خدا می داند چه مایه از شعر ناگفته به خاک سپرده شد و چه مضامین بسیاری که می توانست در خواننده اش صد ها احساس که یکی از آن ها حس اندیشیدن بود ایجاد کند دریغا نگافته ماند و ماند . "

از یورش توفان مرگ که سرو قامتش را بی هنگام شکست و گرچه از ریشه های کلامش سرود های دیگری به بلندای ماندن در تاریخ قد کشیده است ؛ چهل سال می گذرد .

آری از بهمن سردی که جسم فروغ را به سرمای خاک سپردند ، هزاران دل گرم به یادش تپیده است و صدها قلم با گفتن از او به روی کاغذ پر خیده است ، هر صاحب اندیشه ، شعر فروغ را به نوعی بررسی کرده و در قلمرو نقد با توجه به نکاتی از آن به کندوکاوی علاقه مندانه و موشکافانه پرداخته است که همه این سنجدین ها مُهری بر جاودانه شدن اوست ، اما براستی چرا ؟

آه آری این منم اما چه سود

ِ" او " که در من بود دیگر نیست نیست

می خروشم زیر لب دیوانه وار

او که در من بود آخر کیست کیست

" گمشده " دیوار

          ادامه مطلب

پانویس یک : " من آدم ساده ای هستم ، بخصوص وقتی می خواهمم حرف بزنم ، این مساله را بیش تر حس می کنم " فروغ فرخزاد  

پانویس دو : " برای من کلمات خیلی مهم هستند . چون آن ها را صاحب جان و روحیه می دانم "فروغ فرخزاد 

پانویس سه : فروغ در عرصه ی ادبیات ایران یک پدیده بود . نه تنها بود که هنوز هم هست و همیشه هم خواهد ماند .  

پانویس چهار: از بهمن سردی که جسم فروغ را به سرمای خاک سپردند ، هزاران دل گرم به یادش تپیده است.   

پانویس پنج :شعر فروغ همان جاده ای است که می توان با همه ی فراز و نشیب هایش سال ها در آن رفت و خسته نشد  

پانویس شیش : او نمی خواست یک عروسک باشد . او یک انسان بود و حق خود را از زندگی طلب می کرد . شیواااماهیچ 

پانویس هفت : دوشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۴۵ پایان زندگی پری کوچک و غمگینی که نه تنها صدایش ، بلکه ردای واژه هایش همیشه جاودانی خواهد ماند .                

           ●  پرواز را بخاطر بسپار پرنده مردنی است ... شیواااااماهیچ

 




 پيرمرگي چيست ؟

دوشنبه بیستم آذر 1385

پير مرگي در بعضي از شاعران با همه شتاب زمان معنايي نداشته و ندارد . وقتي به پشت سر نگاه مي كني ، قرني يا قرن ها گذشته است . و نوه ها و نبيره هاي بشري ، شعري را زمزمه مي كنند كه انگار همين ديروز از زبان جواني به نام خيام ، به نام حافظ ، مولانا ، بنام حماسه سراي بزرگ فردوسي و صداي نيما ، كاشف كبير است و بدنبال آن صداي پري مردانه ي احمد شاملو و صداي ني لبك دختر  درياها ، فروغ فرخزاد به گوش مي رسد .

 

بعد از جوانمرگي فروغ و گذشت چند دهه از شعر نيماست تنها صداست كه مي ماند صداي جاودانه زني كه به زنانگي خود ايمان داشت . در دوره اي كه زن ابزاري بيش ديده نمي شد ، در دوره اي كه همه ي صداها و قدرت ها مردانه بود ، عشق هم مردانه بود . در شعر خسته :

 

اي زن كه دلي پر از صفا داري

از مرد  وفا  مجو  ،  مجو هرگز

او  معني   عشق   نمي  داند

راز دل  خود به او مگو  هرگز .

 

او با تولدي ديگر وارد دنياي فلسفي تر و بلحاظ شعري قدرتمند تر مي شود و راز ماندگاريش را به گوش جهانيان مي رساند:

 

 

                                                   ادامه ی مطلب 

 

پانوس یک : چرا توقف كنم ؟ من خوشه هاي نارس گندم رابه زير پستان مي گيرم و شير مي دهم.  گندم نارس "سمبل گرسنگي " است. تصوير پر قدرت مادر جهان و زمين . پيوند انسان و طبيعت. انسان براي انسان.

پانويس دو : باور من در فوت و فن  شعري  فروغ نيست . بلكه به  هستي  فروغ فرخزاد  ايمان  دارم.

پانويس سه :فروغ زني شاعر ، هنرمند متعهد به شعر و تنها شاعري است كه در زندگي مادي و معنويش شاعرانه زيست . دست هايم را در باغچه مي كارم سبز خواهم شد ، مي دانم ، مي دانم ، مي دانم.

پانويس چهار : بايد بگويم در مورد معرفي شخصيت فروغ در كتاب طلا در مس ، كمي بي انصافي شده است . آيا بهتر نيست تجديد نظري نسبت به صفحات كتاب بشود . 

 

   استفاده از مطالب وبلاگ ماهیچ با ذکر نام وبلاگ بلامانع می باشد .    

  

                                                                             




 نگاهی به برسی آثار تولدی دیگر فروغ فرخزاد و بوف کور صادق هدایت

دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385

                                                             

زندگی شاید 

افروختن سیگاری باشد 

در فاصله ی رخوتناک دو همآغوشی

                                                     تولدی دیگر ...

 

که این دو همآغوشی نشان دهنده ی فاصله ی یک عمر از تولد تا گور , از رحم مادر تا خاک سرد گور و این فاصله به حد کشیدن یک سیگار محدود یا نامحدود می شود با همان تلخی و کیفی که در سیگار است و در صفحه ی 36 تولدی دیگر از خواب  هزار ساله ی اندام صحبت می کند  .

 

بی مناسبت نیست اگر بگوییم افتخار دیگری که بر بالای نام صادق  هدایت نقش بسته تولد فرزند خلفی است به نام فروغ فرخزاد آن هم فقط از بوف کور او . با برسی این دو آثار تولدی دیگر و بوف کور آگاهانه پی به این تاثیر می بریم ...

 

                                     ادامه ی مطلب     

 




 تولد و مرگ

یکشنبه هشتم مرداد 1385

 

بر او ببخشاييد بر او كه گاه گاه

پيوند دردناك وجودش را

با آب هاي راكد

و حفره هاي خالي ، از ياد مي برد

و ابلهانه مي پندارد

كه حق زيستن دارد .

                                         تولدي ديگر

 

زندگي يك شاعر را اگر بخواهي بشناسي بايد در ميان شعرهايش جست و جو كني . و  شاعر ، وقتي كه شاعر نيست ، قابل شناختن نيست . هزار واسطه بين شما و او پيدا مي شود . بي ترديد بين فروغ و اطرافيانش كه او را در ميهماني ها ، كافه ها و مجامع هنري مي ديدند ، هميشه فاصله اي وجود داشت تا به تحقير فروغ بپردازند ، به او نيش بزنن و از خود بي رحمانه دور كنند . بين آنها با فروغ فاصله اي بود . چه كسي به راستي مي تواند خاطره اي از فروغ نقل كند كه نشان دهنده ي زندگي فروغ ، روحياتش و فكرش باشد ؟ براستي چه كسي مي تواند ؟؟؟ !!!  فروغي كه اينك ما مي شناسيم بي شك از بين شعر هايش جسته ايم ، شعر هايي كه صادقانه با ما حرف مي زنند و اشكي كه تا زنده بود هرگز اطرافيان فروغ آنرا نديدن و كلماتي كه با مرگ فروغ به يك باره بار معنايي صد چندانه يافت .

 

                                                 ادامه ي مطلب

 

 

پاورقي يك : اين مقاله تقديم به دوستاني كه فروغ فرخزاد را در زندگي خصوصي اش مي پويند اما ...حقيقت چيز ديگريست

 

پاورقي دو :      اين هديه براي دوست داران فروغ .... شيواااااااا ماهيچ  




 شکست نیاز

سه شنبه بیستم تیر 1385

اين شعر طرح اوليه يك شعر از فروغ هست كه در تقويمش بارها نوشته و خط زده تا سرانجام صورت نهايي اين شعر با عنوان " شكست نياز " در كتاب " ديوار " به چاپ رسيده است . شعر فروغ را قبل از نهايي شدن و بعد از نهايي شدن با هم با دقت كامل مي خوانيم ............. شيوااااا ماهيچ

 

(شعر فروغ قبل از نهايي شدن )

 

وه چه شيرين است / زتو بگسستن و با غير تو پيوستن / بر سر تو اي عشق نياز آلود / پاي كوبيدن / وه چه شيرين است / از تو اي سايه ي وحشت  / از تو اي بوسه ي سوزنده / چشم پوشيدن / تو همان به كه نينديشي / آمدم تا به تو آويزم / ليك ديدم كه تو آن شاخه ي بي برگي / ليك ديدم كه تو بر چهره ي اميدم /  خنده ي مرگي / شعله اي بود و فسرد / رشته اي بود و گسست /  دل چو از بند تو رست / جام جادويي اندوه شكست / وه / وه كه افسون تو باطل شد /  گل شدم تا به شام تو / عطر نفس رويايي /  شعله اي بودي و افسردي / خنده اي بودي و پژمردي / تو همان به كه نينديشي / به من و درد روان سوزم / آمدم تا به تو / در شمع / شعله اي بود و دگر افسر / دل چو از بند تو رست /  جام جادويي اندوه شكست / شعله اي بود و فسرد / رشته اي بود و گسست/

 

(شعر فروغ بعد از نهايي شدن )

 

شكست نياز

 

آتشی بود و فسرد

رشته ای بود و گسست

دل چو از بند تو رست

جام جادوئی اندوه شكست

 

آمدم تا بتو آويزم

ليك ديدم كه تو آن شاخه بی برگی

ليك ديدم كه تو به چهره امیدم

خنده مرگی

 

وه چه شيرينست

بر سر گور تو ای عشق نيازآلود

پای كوبيدن

وه چه شيرينست

از تو ای بوسه سوزنده مرگ آور

چشم پوشيدن

 

وه چه شيرينست

از تو بگسستن و با غير تو پيوستن

در بروی غم دل بستن

كه بهشت اينجاست

بخدا سايه ابر و لب كشت اينجاست

 

تو همان به كه نينديشی

بمن و درد روانسوزم

كه من از درد نياسايم

كه من از شعله نيفروزم

 




 نگاهي تفسيري به تنها غزل فروغ فرخزاد

جمعه پنجم خرداد 1385

غزل

چون سنگها صدای مرا گوش می کنی
سنگی و ناشنیده فراموش می کنی
رگبار نوبهاری و خواب دریچه را
از ضربه های وسوسه مغشوش می کنی
دست مرا که ساقهء سبز نوازش است
با برگ های مرده همآغوش می کنی
گمراه تر از روح شرابی و دیده را
در شعله می نشانی و مدهوش می کنی
ای ماهی طلائی مرداب خون من
خوش باد مستیت، که مرا نوش می کنی
تو درهء بنفش غروبی که روز را
بر سینه می فشاری و خاموش می کنی
در سایه ها ، فروغ تو بنشست و رنگ باخت
او را به سایه از چه سیه پوش می کنی ؟

تنها غزلی که از فروغ به چاپ رسیده ، شعری است به نام غزل. همین شــعر ثابت می کـــــــند که فروغ در بند قالب نیست . اگر درونمایه ای جاری و سیال باشد ، هر قالبی را به سادگی پذیرا می شود. قالب اهمیت چندانی ندارد، مهم جانمایه و درونمایه است که در قالب متبلور می شود. شعر غزل را با توقف و تامل در هر بیت با هم مي خوانيم  

                                               ادامه مطلب




 شناخت " فروغ فرخزاد " در رابطه با جامعه ايران

سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385

فروغ از پيشتازان تجدد در ايران است، به اين اعتبار كه؛ اگر چه نيما در شعر فارسي صاحب اين مقام است، ولي شعر فروغ با حضور زن دنياي معاصر در آن، با تمامي وجود و فرديت اين زماني خويش، تازگي دارد. به اين اعتبار كه براي اولين بار زن به عنوان زن به شعر راه يافته است.. از اين روست كه مي توان از او نيز، در شمار پيشگامان عرصه تجدد در ايران نام برد.

اين نوشته برداشت من است از مشكلي به نام "شناخت فروغ فرخزاد" در رابطه با جامعه ايران، كه مي توان آن را به ديگر آثار و ميراث ادبي ايران نيز بسط داد.

                                 ادامه ی  مطلب




 من می ترسم

دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385

 

" مي ترسم زودتر از آن چه فکر کنم بميرم و کارهايم ناتمام بماند و اين درد بزرگيست" .

 

بر روي ما نگاه خدا خنده مي زند
هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ايم
زيرا چو زاهدان سيه کار خرقه پوش
پنهان ز ديدگان خدا مي نخورده ايم

 

...


پيشاني ار ز داغ گناهي سيه شود
بهتر ز داغ مهر نماز از سر ريا
نام خدا نبردن از آن به که زير لب
بهر فريب خلق بگويي خدا خدا

 

...


ما را چه غم که شيخ شبي در ميان جمع
بر رويمان ببست به شادي در بهشت
او مي گشايد!
او که به لطف و صفاي خويش
گوئي که خاک طينت ما را ز غم سرشت


...


آن آتشي که در دل ما شعله مي کشد
گر در ميان دامن شيخ اوفتاده بود...
ديگر به ما که سوخته ايم از شرار عشق
نام گناهکارهء رسوا نداده بود..

 

...


بگذار تا به طعنه بگويند مردمان
در گوش هم حکايت عشق مدام ما
" هرگز نميرد آن که دلش زنده شد به عشق
ثبت است در جريده عالم دوام ما"

 

... 

 

در دي ماه 1313 ه.ش در تهران کودکي چشم به هستي گشود که بعدها همگان را غرق  در  حيرت کرد . مردم آن روز با شاعره اي آشنا شدند که چندي بعد به اوج شهرت رسيد و آثارش هواخواهان بسيار يافت و در همان روزها بود که يکي از شاعران معروف او را در بي پروايي به حافظ تشبيه کرد و نوشت : " که اگر فروغ در قدرت بيان هم به پاي لسان الغيب برسد ، حافظ ديگري خواهيم داشت.

" فروغ قدرت مطالعه، تحقيق و استعداد هاي شعري خود را از پدرش گرفت و از مادر هم صفا و مهرباني و سادگي را. پدر شعر مي خواند و فروغ با علاقه گوش مي داد که با ابيات آشنا شود .استعداد فروغ در نوجواني به حدي بود که معلم انشايش باور نمي کرد که خودش انشاهايش را بنويسد . اولين شعر او با سبک نو شروع شد و او در شعرهايش بي آنکه شعار بدهد يا فلسفه ببافد با آرزوهاي مردم ساده همدلي مي کند .

فروغ زبانش با زبان مردم عادي يکي بود. سرانجام در سال 1345 فروغ در تصادفي ناگهاني و غير منتظره جان باخت و زمين بار ديگر عزاپوش شد. خود فروغ مدتي قبل از مرگش در جايي نوشته بود " مي ترسم زودتر از آن چه فکر کنم بميرم و کارهايم ناتمام بماند و اين درد بزرگيست" .

    ادامه ی مطلب 

 




 نگاهی به واژگان و ترکیبات شعری فروغ در : ... ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385

سخن گفتن از شعر فروغ در حد بضاعت اندک من نیست.اما تلاشم این بود تا نیم نگاهی

به نظرات او درباره نظام کلمات در زبان شعریش داشته باشیم.و  رمز ماندگــــــــاریش را در

عرصه ی شعر فارسی را در کنار هم جستجو کــــنیم.

 

فروغ از جمله شاعران نو پردازی است که به دنبــــال چیزی در دوره ی خــــــود و در دنیای

پیرامونش بوده ، دوره ای که از لحاظ اجتماعی و فکری و آهنگ زندگی خصوصیات خــــاص

خــــــــــــــود را دارد . او این خصوصیات را کشف و وارد شـــــعر خود کرده است . از این نظر

کلــــمات برای او خیلی مهم اند و هر کلمه روحیه خاص خودش را دارد .

 

چنانچـه که خود در این بـــــــاره چنین گفته است : " به من چه تا به حال هیــچ

شاعرفارسی زبان مثلا کلــــــمه " انفجار "را در شعرخود بکار نبرده است.من از

صبح تا شب به هر طرف که نــگاه میـکنم می بینم چیزی دارد منفجر می شـود

من وقتی می خواهم شعر بگـــویم دیگر به خودم که نمی توانم خیانت کنم .اگر

دید ما دید امروزی باشد ، زبان هــم کلمات خودش را پیدا می کند ... "

 

* واژه هایی که به نظر می رسد ، فروغ به آنها شناسنامه شعری داده است.

* واژه های تازه ای که احتمالا فروغ ساخته است.

* واژه هایی که دارای ترکیب های بدیع و تازه اند.

* برخی از واژ های عامیانه ای که در اشعار فروغ بکار رفته است.

* واژگانی که در آثار شاعر معنایی رمزی یا نمادین یافته و در واقع جزء واژگان

فرهنگ شخصی و یا به اصطلاح ترمینو لوژی اوست.

 

در قدم اول در نگاهی به واژگان و ترکیبات شعری فروغ من یکــی از ماندگارترین